![]() |
![]() |
|
| و خداوند عشق را آفرید............. |
|
عکس زرد چهره خسته قایق شکسته برج نشسته باغ پسته وای به حال چیزهای برجسته! عکس قرمز آسمون خونی عشق مجنونی زمان کنونی کدوم جوونی؟ وای به حال روبرتو دونادونی! عکس آبی خون آبکی مرد نمکی بازیهای کودکی موتور سوزوکی وای به حال رهبر کوکی! عکس سبز مادر مهربون طبیعت میمون دلقک گریون روضه خون خندون وای به حال دست بی جون! رنگ زدنگیمون شده هجوم رنگ ها عمرمون میگذره با همین حرف ها همه گرگ شدن تو نقاب آدم ها من و تو شدیم ما به امید فردا ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:40 توسط حسام |
|
|
گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست
گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست ای مفتی شهر ای مفتی شهر از تو بیدارتریم با این همه مستی زتو هوشیار تریم تو خون کسان نوشیده! ما خون رذال انصاف بده کدام خون خوارتریم؟؟؟؟؟؟ گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست گویند کسان بهشت با هور خوش است! من میگویم که آب انگور خوش است! این نقد بگیرو دست از آن نسیه بردار آواز دهل شنیدن از دور خوش است این می چه حرام است؟؟!! که عالم همه ز آن میجوشند!! یک دسته به نابودی نامش کوشند آنان که بر عاشقان حرامش کردند!! خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند!!! آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت معشوق و شراب و می پرستی را ساخت بی شک قدری شراب نوشید و از آن سر مست شد این جهان هستی را ساخت گویند که دوزخی بود ، عاشق و مست............!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14:9 توسط حسام |
|
|
صدای پشه گوشم را اره میکرد
هنوز به سن قانونی نرسیده بودم! هیچوقت سوپ من را سیر نکرد هنوز از عشق چیزی نفهمیده بودم در آن چهار دیواری دری باز نمیشد هنوز لبخند را از یاد نبرده بودم بی گمان کسی صدای من را نمی شنید هنوز توپ بازی شروع دوستی بود در آن خلوت،ذهنم شلوغ بود..... هنوز لاو استوری را ندیده بودم! سقف آن چهار دیواری،کوتاه بود،مانند آلیس در سرزمین عجایب بود! هنورز ورونیکا تصمیم نگرفته بود بمیرد! زمان آزادی فردا بود،همه ی روزها فردا بود هنوزها به پایان رسید که ناگاه صدای رسید! صدا،صدای پشه در زندان تنهایی بود.........!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط حسام |
|
|
نمیدونم هستم یا نیستم؟
نمیدونم خوابم یا بیدارم؟ نمیدونم اسمم چیه؟خونم کجاست؟؟ نمیدونم چرا جمعه تعطیله؟ نمیدونم چرا سیگار آزاده ، علی سنتوری حرومه؟؟ نمیدونم تو کدوم کتاب آسمونی رای دادن ثواب داره!!؟؟ نمیدونم چرا آبی دیگه صادق نیست ، نکنه خونم مشکی شده؟ نمیدونم چرا ما آدما سگ شدیم ، سگا آدم شدن؟؟ نمیدونم چرا خورشید مهتابی شده ، ماه آفتابی شده؟ نمیدونم چرا زمستون آتیش میباره ، تابستون برف میاد؟ نمیدونم چرا عشق دو حرفی شده؟پس قلب چی شده؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا "من" ، "ما" نمیشه؟؟؟ نمیدونم چرا مرد بدون "نا" پیدا نمیشه؟مردونگی چی شده؟؟؟ نمیدونم چرا ام تی ان متحرک اعصاب شده؟مشترک مورد نظر پیدا میشه؟ نمیدونم چرا چی توز موتوری عزیز شده ، نون پنیر خار و ذلیل شده؟ نمیدونم چرا صادق دروغ میگه ، امید مرده ، شادی غمگینه ، آرزو دق کرده ، اکبر اصغر شده؟؟؟ نمیدونم چرا سرم درد میکنه؟ اه...قهوه ام سرد شد!!! نمیدونم........ بهتره ندونم ، اگه بدونم میبرنم پیش داییم تو چل خونه...... تقدیم به دایی محمدم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:15 توسط حسام |
|
|
یک روز صبح
از خواب که بیدار شدم آرزو کردم که کاش اسمم مترسک بود کاش شراب بودم،سیگار نبودم مداد نبودم پاک کن بودم کوچه را دوست ندارم چون فقط رهگذر داره خونه را دوست دارم آخه صاحب خونه داره اگه درخت بودم کاش کاج بودم اما بوی گل یاس میدادم میشه کاغذ باشم پاره نشم؟؟؟؟ اگرم آشغال بودم ، قابل بازیافت بودم از بستنی بدم میاد میخوام آتیش باشم اما بی دود اگرم آنتن بودم به کلاغ باج نمیدادم قاصدکم دوست دارم اما دلم واسه حسن ننه گلاب میسوزه از سیاست متنفرم عاشق صداقتم کاش آلاکلنگ بودم اما پستی و بلندی نداشتم همیشه بالا بودم نمیخوام شیشه باشم،زلال باشم میخوام آیینه باشم،بی رحم باشم میخوام بگم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط حسام |
|
|
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: "نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد. در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او ميپرسي خانه دوست كجاست. سلام دوستای خوبم.ببخشید خیلی دیر آپیدم.خیلی به خدا گرفتارم هم از نطر روحی هم از نظر جسمی.در گیر تلاطم طوفان زندگیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:4 توسط حسام |
|
|
ghadamam sangine ama na mese kasaai ke bayad bahashoon sar o kalle bezanam |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:32 توسط |
|
|
شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر،سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل: وای،این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من،لیک،غمی غمناک است.
سلام به همه.ببخشید خیلی دیر آپ کردم.این شاید آخرین آپم باشه خودمم نمیدونم امشب معلوم میشه.اگه دیگه تنونستم آپ کنم حلالم کنید.آرزومند آرزوهاتون....................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:30 توسط حسام |
|
|
سلام به همه دوستای خوبم.خوبید؟امروز وبم یک ساله شد.یک سال گذشت،گفتنش خیلی راحته مگه نه؟همه معمولا در چنین روزی جشن میگیرن یا مطلب خاصی میزارن واسه تولد وبشون اما من متاسفانه تصمیم گرفتم خودم بنویسم.امیدوارم این مطلبو تحمل کنیو و بخونیدش.یکسال پر از اتفاقات بد و خوب گذشت.سی ام مهر سال گذشته تصمیم گرفتم وب نویسی را شروع کنم فقطم یک دلیل واسه کارم داشتم که خودتون میدونید.با خاطره های خیلی خیلی بد شروع کردم هنوز چند روز نگذشته بود که عمه ام فوت کرد بعدشم پشت سرهم اتفاقات بد و تلخ چند روز پیش داشتم اولین مطالب وبم را می خوندم که اکثرشو خودم نوشتم واقعا جالب بود واسم...اصلا علاقه ای ندارم بشم حسام سال گذشته چون واقعا اون حسام خیلی بیشتر از این حسام ضعف داشت.تمام مطلبای اولیه وبم از روی نا امیدی و مایوسی نوشته شده بود همشون بوی غم میداد که این آخرا داشت به اعتراض تبدیل میشد.توی مطلبهای که براتون آپ کردم مطلب سنگ قبر و پرواز را به خاطر بسپار و آیینه و این چندتا آخریها را خیلی دوست دارم.داشتم واستون میگفتم از مهر پارسال که شروع کردم همه چی افتضاح بود نزدیکای عید شد که اوضاع یکم بهتر شد اما خودم میدونستم زود گذره.همینطوریم شد......توی اردیبهشت بود که دکترام جوابم کردند که خیلی ها هنوزم فکر میکنند همه چی یک خالی بندی مسخره بوده.روز سوم خرداد بود که دوباره به زندگی برگشتم همزمان با آزاد سازی خرمشهر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 17:2 توسط حسام |
|
|
اعتراف:
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم ! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم ! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم ! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم ! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم ! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ! من می ترسم پس هستم سلام به همه دوستای خوبم.خوبید؟راستشو بخواهید خودمم باورم نمیشه که دارم آپ میکنم یعنی اصلا قرار نبود آپ کنم اما این شعر حسین پناهی خدا بیامرزو توی یک سایتی دیدم دلم نیومد نزارمش.امیدوارم خوشتون بیاد.راستی از دوست واقعی و با معرفتم مینا عزیزم ممنونم که همیشه به یادمه و به وبلاگ خودش سرمیزنه.در ضمن آپ بعدیم هم به مناسبت یک ساله شدن وبم آپ میکنم منتظر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:57 توسط حسام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
فرق عشق و دوست داشتن عشق در لحظه پدید میاد.......دوس داشتن در امتداد زمان......عشق معیارها را در هم می ریزد.......دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.......عشق ویران کردن خویشتن هست........دوست داشتن ساختنی عظیم است.......عشق ناگهان و نا خواسته شعله می کشد.......دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد........عشق قانون نمی شناسد........دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است........عشق فوران می کند چون اتشفشان........دوست داشتن جاری می شود چون رود خانه
دوستت دارم همیشه |
|
RSS
|